عبد الله قطب بن محيى

51

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

داشت كه خود را زير فرمان او درآورده بود . مال شخص را غاصب مىستاند و خرج مىكند ، كجا است آن روى ملاينه و مداهنه كه دست تو را بر خود مطلق داشته بود ، اكنون به كارسازى ديگران مشغول است و دست تو از او يك‌باره كوتاه ؛ اين آفتابى است كه هر روز از روزنهء كسى درآيد وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ « 1 » روى لطف و نزديكى كه اشياء مىنمايند ، مكر است و چاپلوسى و فريب وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ . « 2 » خود را از آن تو ، از آن مىنمايد تا تو از آن ايشان شوى ، از آن خود را صيد تو مىكند تا تو را صيد خود كند ! كه دل تو قوت ايشان است . چون دل به ايشان دادى ، آن‌گاه قصه معكوس شد ، تو مملوك شدى و ايشان مالك ! دل تو را پاره پاره مىكنند و به آتش غصه كباب مىسازند و مىخورند ! حال مرغ را در چنگال صياد و زير دندان او ببين و حال دل خود را در دست اشياء ياد آر ! سيخ و كباب ، همه نه آن است كه به ديدهء حس نمايد ، سيخ‌ها و كباب‌ها هست كه ديدهء عقل آن را دريابد . چه صورت‌ها است مربى صورتان را * تو صورت‌هاى ايشان را چه دانى پارهء گوشت را كه كباب مىكنند به ضايع نيست ، براى خورش كسى است ، چگونه دل آدمى را كه كباب كنند ضايع باشد ؟ اين‌همه دل‌هاى آدميان را كه كباب مىكنند ، آيا براى خوان كيست ؟ ديدهء معنى بين برگشاييد تا كبابيان غيبى را ببينيد كه آتش غم در كانون سينه چگونه مىافروزند ، و سيخ تعلّقات را چگونه در گوشت دل آدمى فرومىبرند و آن را كباب مىسازند ! براى خورش كه ؟ براى خورش « ملكة النّساء العجوزة الشّوهاء » . سخنى مىگويم نه شعر است و نه تخييل ، حق يقين و صدق مبين است ، بشنويد و باور داريد : دنيا غول مردم‌خواره است ، قوت او دل بنىآدم است و قوّت و انتعاش به آن

--> ( 1 ) . سوره آل عمران ، آيه 140 « و ما اين روزها [ ى شكست و پيروزى ] را ميان مردم به نوبت مىگردانيم [ تا پند گيرند ] » . ( 2 ) . سوره آل عمران ، آيه 185 « زندگى دنيا جز مايه فريب نيست » .